شور
|
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم |
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم |
|
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر |
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم |
|
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم |
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم |
|
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم |
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم |
|
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم |
قد برافراز که از سرو کنی آزادم |
|
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را |
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم |
|
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه |
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم |
|
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس |
تا به خاک در آصف نرسد فریادم |
|
صادق از جور تو حاشا که بگرداند روی |
من از آن روز که دربند توام آزادم |
|
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال |
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال |
|
بدار یک نفس ای قائد این زمام جمال |
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جمال |
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 14:0 توسط صادق بختیارزاده
|